ورنه بر اهل غرض فرصت دیداری نیست.
بوستانی است وصال تو كه در پیش و پسش،
زحمت زاغ و شغال و ستم خاری نیست.
تنگ چشمان چو ندیدند از آن روزن تنگ،
از سر جهل بگفتند كه گلزاری نیست.
دیدهی پاك تو و طلعت روی تو گواست،
كه تو را در دل و جان آفت و بیماری نیست.
هر كه با آینه سر بر ره تسلیم نهاد،
شیوهاش با تو دگر شیوهی بیزاری نیست.
وانكه دل را ز تمنّای هوس پاك نكرد،
حرف او را به جهان گوش خریداری نیست.
تویی آن یار كه وارستهای و پاك دلی،
سخنت را ز هوس شبهه و آثاری نیست.
گر دو عالم به تو آویزد و گوید كه مگو،
های و هوی همه را پیش تو مقداری نیست.
چون كسی صاحب ادراك شد از نور صفا،
دل او شیفتهی حرمت دیاری نیست.
صاحبان دل و جان را مدد از غیب رسد،
كه بر آئینهی ایشان خط زنگاری نیست.
هر كه با دیدهی بیدار تو دارد سر و كار،
كار او تا به سحر جز كه ز بیداری نیست.
نزد آن كس كه تواش پیر صدیق آمدهای،