|
برگردان فارسي
اشعار مرحوم بختيار وهابزاده
استاد در سنين جواني ( سال 1352
) كتابي با نام «آثاري از شعراي آذربايجان» چاپ كردند كه
در آن تعدادي از اشعار مرحوم بختيار وهابزاده را با ذوق و
لطافت به فارسي برگرداندهاند. در اين كتاب اشعار يازده
شاعر ترك زبان به فارسي برگردان شده است. لازم به ذكر است
كه نشر تكدرخت اين كتاب را به زودي منتشر خواهد كرد:
پيشگفتار مترجم
در تاريخ شعر آذربايجان، هر شاعر والا قدرت و پر قريحهاى، توانسته است پى
و اساس شعر را دگرگون كرده، آن را متناسب با خواست
زمان پيش ببرد. چنانكه سيد عمادالدين نسيمی،
محمد فضولى، ملا پناه واقف، سيد ابوالقاسم نباتى،
ميرزا علي اكبر صابر، ذاكر، صابر، معجز شبسترى و
ديگران هر كدام در مرحلهى خاصى از دورهى كلاسيك شعر
آذربايجان دست به نوآورى زدهاند و با اخذ قوت و الهام
از حوادث سياسى و اجتماعى عصر، خود پايههاى شعرىِ
نوينى پىريزى كردهاند.
مثلا ملاپناه واقف در مرحلهى خونينى از تاريخ آذربايجان، به هنگام
لشكركشىهاى آغامحمدخان قاجار به شهرها و ايالات اين
سرزمين، به مثابهي يك سياستمدار ورزيده وارد صحنهى
مبارزه شد و مدتها دفاع از آب و خاك خود و مقاومت در
برابر هجوم قاجارها را جان بخشيد و در نتيجه به نقش
زدن خطوط جاندار رئاليسم اجتماعى و عصيان و فرياد در
شعر و كشف و ايجاد فُرمهاى متناسب، و پايدار ساختنِ
سنن نيك ادبى پرداخت و سبك نوينى پيش پاى شاعران آينده
گذاشت.
يا آن كه معجز شبسترى در اواخر قرن شمسى گذشته به جهت تعهد بيان انديشههاى
تازه و تابناك عصر در شعر، در فرمهاى كلاسيك تغييرهاى
اساسى ايجاد كرد و نخواست با راهها و سبكهاى شعرى
هموار شدهاى گام بردارد و براى بيان مضامين سياسى
جديد خود، به خلق فرمها و اشكال تازهى شعرى پرداخت و
با الهام از آثار گذشتگان و در شكلى نو و مناسب با
خواست زمان، در جهت انتباه تودههاى مردم، آثار
ارزندهاى بوجودآورد و در ترقى و تكامل شعر آذربايجان
سهم بزرگى ايفا نمود.
شعر معاصر آذرى نيز در همين روند تكاملى شكوفا شده شكل گرفته است و در
جريان تبديل آرمانهاى پيشرو قرن به زبان شعرى نضج
يافته است.
موضوع اساسى شعر امروز آذربايجان، انساندوستي با همهى جهات مترقى آن است
كه در كنارش فرياد، عصيان، حسرت و دعوت همچون
تازيانهاى بر پيكر زمان فرود ميآيد و محتوايش را
ليريسم جاندار و پرجوش و حرارت، با وابستگى استوارتر
به زندگى و گرايشهاى طبيعى، حماسههاى پرشكوه قرن،
طنز گويا و جانگزا و جهتدار شكل ميبخشد كه در
قالبهاى ابداعى جديد و يا سنتى نيك هجایى جان
میگيرد.
شعر امروز آذرى اكنون از گنجينههاى بزرگ مترقى و ارزندهى ادبيات پيشتاز
جهان است و همين جاست كه ادعاى انتشار برگزيده يا
نمونههاى آن كار دشوارى خواهد بود. بويژه كه آوردن
نمونههاى اساسى و نام بسيارى از شاعران را مجالى
نباشد. از اين روست كه مجموعهى حاضر به عنوان
«نمونههایى از چند شاعر معاصر آذربايجان» باقى خواهد
بود تا در فرصتهاى ديگر بتوان آن را كاملتر كرد.
ح. م. صدیق
1352
فرزند آذري
من آتش را پدر انگاشتم.
مادرم خاك بود،
پدرم آتش.
و از آتش خلق شدم.
همچو آتش خونگرم
و بسان سيل، ديوانهسر زادم.
به آبم خفه كنند
يا در آتشم كشند
باز، منم
من، منم!
بر روى ريشههاى خود بر جايم
به اشتهار
و به شأن خود.
با آينده،
خود عهد و پيمانى دارم.
من، فرزند آذرى،
بر زين اسب زاده شدم؛
و در تنور زمان
بارها داغم زدند.
بر رگانم تند سيلها جارى است.
مادرم، بر كجاوههاى ستيز
مرا در قنداقه پيچيد.
من، فرزند آذرى
اينك هزارهى نخست-
در پاسبانى نام خود،
و باروت نفرت
- به هنگامی كه سلاحم نيست
-
در ژرفناى قلبم . . .
دده قورقود
كار بزرگم ديد
و نامم بخشيد
كه بىهنر
و بىنام
نبودهام.
كار بزرگم، هنرم،
قوّت و الهامم داد
و نامم را هنرم زاد.
من، فرزند آذرى
ديرسالتر از نام خود
كه مورى نيازردم،
و بر خاك و ديارى
چشم طمع ندوختم؛
بگذار بدانند
كه اين سرزمين نيز وجب به وجب از آن ماست
و مشتى از آن، از دست ندهم.
ترانهاى كهن هستم
با نتهاى رنگارنگ
كه «جنگى»
هاى «كوراوغلو»
را بنواختم.
و ركاب قيرات
را ساختم.
دلباختهى خود
با شادىها
ستمها
و غمهايم. . .
به اشك ديدگان «صابر»
بر خود خنديدهام
و بر كوهستانهايى رفيعتر از «چنلى بئل
»
فراز ايستادهام.
در فرازها
فرازى ديگر جستهام
و
«پناهندگان سايهى تاريخ را
دوام نيست»
گفتهام.
چه كنم كه زمان
قلبم را دو نيم كرده!
. . . . . .
. . . . . .
افسوس
دريغ! آن ديدگانت،
كسى ديگر را خواهد نگريست.
فسوسا بر آن ابروى لاهوتيات
كه غم زمان در هم خواهد كرد!
دريغ از آن روزهاى آتشين!
واى بر پروازت كه سوى شاخههاى بيگانه شدى.
حيف بر آن لبان گداختهات
كه بر لب ديگر خواهد نشست!
افسوسها، دريغها،
نتوانستم مهر تو را نگهدارم
اينك سعادتم را
با دستان خود به ديگرى وا میگذارم.
ماه
نياكان ما شيفتهى زيباییات شدند
«ماه» نامت دادند.
به تكرار آن به حيرت نشستند
و تو، شبِ آرزوها را روز كردى.
درآمدى،
رفتى.
و تداوم آن تقويم ما شد.
به سى روز ديگر،
گفتند:- ماه تمام شد.
و «شماره» آفريدند.
در كهكشان ستارگان
برتر از همه گشتى.
و براى ما
نزديكتر از هر سيّاره شدى.
انسان،
به ديدهى گريان
اندوهش را بر تو ريخت
و سيه روزان
- در مظالم جهان رنجآلود -
تو را گواه گرفتند
.
به خيال انسان،
آسمانِ زبان بسته-
خيمهگاه رنجها بود.
اينك آن لكههاى رخسارت
داغ سينهى كدامين بلاكش است؟
راز دل كدامين ستمديده است؟
تن خود را در چشمهساران شستى
در درياها شناور شدى،
جهان را گوهر بيختى
و به شبها،
كاروان ره گم كرده را
سالار گشتى
در قفاى ابرهاى سياه
خود را پنهان ساختى،
شايد كه نخواستى-
خوارىها و شوربختىهاى زمينيان را بينى.
و
زيباییات را
افسانههايى پر راز پرداختند.
تو بر اندك آب طاس نيز
خود را شستى،
كه دختران دم بخت
فال از تو گيرند.
و تو همدم بىكسان شبها شدى.
بتهوون
نام تو را
به زيباترين سرودهاش
داد.
فريادش سنگتختهها را گذشت
و تو شنيدى، كر شدى.
تو دهشتها را ديدى،
عصيان كردى.
ولى زمينيان فرياد طغيانت را نشنيدند.
فرزندان زمين
در شأن تو
«افسانهى ماه»
بنگاشتند.
و اينك
زمين تنگ است
تو نيز نزديك هستى،
و ما بر آسمانها اوج گرفتهايم.
افسانهها را درنوشتهايم
و حيرت
اينك به حقيقت پيوسته،
قدرت ما
بر خلاء دست يافته است.
تو زمين ما گشتى
و ديگر باره زاده شدى.
پاي اهرام
«فونف پياستر»
گويان به زبان بيگانه
بام تا شام،
گدايى میكند.
فرزند عرب
بر پاى اهرام نشسته است.
زمان!
دلم در آتش.
مشرق زمين پير!
چه روز و روزگارى.
بيگانه در سرزمين عرب همچون اهرام-
گام بر
میدارد.
خودى، ترسان و لرزان،
اين پا و آن پا میكند،
به دريوزگى مینشيند.
شرم دار از اهرام اجدادت!
تو، هنوز هم،
دارايى خود را
از بيگانه صدقه میستانى.
بر پاى اهرام سرفراز اجدادت
خود را چه پست میدارى!
كاشكي
كاشكى نغمهاى شبانه بودم
لالاییات میخواندم،
و خوابت میگشتم.
زير پاهايت
چمنزاران را میگستردم
و به ديار افسانههايت میبردم.
كاشكى آسوده از بندها
در آسمانها بوديم.
زمان را يخپشتهاى میكرديم،
قانونها را به آتش میكشيديم،
و مرزها را در مینوشتيم،
جهان را ويرانه میساختيم،
و جهانى محبت نام به پا میكرديم.
كاشكى شبها ماه بودم
بر بسترت میلغزيدم.
روزها آفتاب بودم
بام تا شام آينهات میشدم.
اگر آينهى بىزبانت بودم
ديگر غمی نداشتم،
و تو را- چنانكه دلم میخواست -
نشانت میدادم.
|